... صبحدم ما را به باران باز پس بده تا زورق خیالم دوباره جریان یابد

 

تو کی هستی؟َ

- من کودکی خودت هستم ... کودک درون تو.

چه احساسی داری؟

- گاه احساس می کنم تنم پوست ندارد . پوستم کنده شده و راهی برای مصون ماندن از گزند نمی شناسم. تا این اندازه باز و آسیب پذیر بودن به جسم من صدمه می زند و دردناک است با این حال بخش زیادی از وجودم را نمی توانم نشان دهم چون می ترسم.می ترسم و به عشق و محبت نیاز دارم . آنقدر احساس تنهایی می کنم که آزارم می دهد.به تو اطمینان ندارم به همین دلیل شرمگین نگاهت می کنم.

احساس واقعیت چیه؟

- اگه توی جوی آب بیفتم:اگه احساس کنم آب خواهم شد:مثل یک حباب خواهم ترکید ... خواهم مرد. پوشیدن زره به طور تمام وقت خیلی سخته. باید از این زندان تنگ بیرون بیایم و آزاد شوم.بگذار بیرون بیایم . آنقدر به در و دیوار می کوبم تا بازوهایم درد می گیرند ولی تو هنوز صدایم را نمی شنوی . بگذار از این زندان بیرون بیایم.

چه کمکی می تونم بکنم؟

- آرام بگیر

آرام باش

تمام مدت کار نکن

در اتاقت شمع روشن کن

برقص... بازی کن

این قدر همه چیز را جدی نگیر

مرا بغل کن گریه کن

گریه کن

میل دارم گریه کنم

بگذار گریه کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 23:43  توسط رویا  | 

 

ما اغلب از فرداهایمان قرض می کنیم...

تا دین روزهای گذشته را بپردازیم.

+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 2:38  توسط رویا  | 

 

واقعیت درونی انسان

در آنچه نشان می دهد وجود ندارد

بلکه در چیزی ست که نمی تواند آن را آشکار سازد.

بنابراین...

اگر می خواهید او را بشناسید

به آنچه می گوید گوش نسپارید

بلکه آن مطلبی را بشنوید که بر زبان نمی آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 1:59  توسط رویا  | 

 

خیلی خوب ....خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود....

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی زود چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب ....تبدیل شد به سایه.... به باران

شور و شوق .... تبدیل شد به لذت....به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود....

با "تا ابد " شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی .... به هیچ وقت

و "مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به "جایی در قلبت برای من در نظر بگیر "

خیلی زود....

خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود...

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد

خیلی زود....

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 13:44  توسط رویا  | 

 

هفت مرتبه وجدانم را حقیر دانستم.

نخستین بار

هنگامی که سست عنصری آن را درک کردم

در حالی که می توانست به موفقیت دست یابد.

مرتبه دوم

زمانی که دیدم پیش از این که از پای در آید لنگ لنگان راه می رفت.

و سومین بار

هنگامی که انتخاب میان مسیر دشوار و راه آسان به او محول شد

و او راه آسان را برگزید.

چهارم

آنگاه که مرتکب اشتباهی شد

خود را تسلی داد که

دیگران نیز خطا می کنند.

پنجمین بار

زمانی که به خاطر ضعف و ناتوانی مجبور به بردباری شد

و شکیبایی خود را به توان و قدرتش نسبت داد.

مرتبه ششم

هنگامی که از زشتی یک صورت ابراز انزجار کرد

و نمی دانست که آن تصویر

یکی از جلوه های خود اوست.

هفتمین دفعه

وقتی که شعری از تحسین و تمجید می خواند

و آن را فضیلت و برتری می پنداشت.

پ.ن ـ مردم در یک چیز مشترک اند... همه با هم فرق می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 13:11  توسط رویا  | 

 

به یادش

شمعی روشن کن

به کودکی لبخند بزن

تسبیح را بردار و نیایش کن

به یادش

قصه ای بخوان که پایانش خوشبختی است

ترانه ای بگو که آغازش مهربانی است

حرفی بزن که دلها آرام گیرند

خاطره ای بگو که آدمها بیاموزند

به یادش

غذایی بپز که دوست داشت

کتابی بخوان که می خواند

نهالی بکار به یادگاری

به یادش

خوبی هایش را تکرار کن

دوری ها را کمتر ... دوستی ها را بیشتر

به یادش

بمان و زندگی کن

 

پ.ن ۱: برای عسل گل و احسان عزیز و همه دوستانی که بهترین عزیزانشان امروز کنار آنها نیستند.

یادشان گرامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 0:50  توسط رویا  | 

 

برای ساختن چرخ ـ محورها را به هم وصل می کنیم... ولی این فضای تهی میان چرخ است که باعث چرخش آن می شود.

از گل کوزه ای می سازیم...این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می دهد.

از چوب خانه ای بنا می کنیم...این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سودمند است .

مشغول هستی ایم

در حالی که این نیستی است که به کار می آید...

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 23:13  توسط رویا  | 

 

 به شما می گویم که زندگی به راستی تاریک است مگر آنکه شوقی باشد

 و شوق همیشه کور است... مگر آنکه دانشی باشد و دانش همیشه بیهوده

است ...مگر آنکه کاری باشد و کار همیشه تهی است... مگر آنکه مهری باشد

 و اگر با مهر کار کنید خود را به خویشتن خویش می بندید و به یکدیگر و به

 خداوندخود.

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 1:17  توسط رویا  | 

 

بعضی سبزند:مانند روح بهار مهربان و همراه و هرگاه که نیستند گویا بهار را با خود برده اند.

بعضی آبی اند:مانند آسمان روشن... بی ابر و بی آلایش و پاک و هرگاه که می خندند ایمان می آوری امشب آسمان صاف است.

بعضی سرخند:مانند گونه های شقایق دل انگیز و دل فریب. عشق در تمامی رگ های شان جاری است و می توانی با آن ها بروی... آنها میدانند خدا خانه اش را کجا می سازد.

اما آنان که سپیدند: به معصومیت ابرهای لبریز از گریه می مانند با آنها باش... می شویند و می برند بدی ها را .دست در دستشان بگذار تا یک سبد نور هدیه ات باشد.

بعضی هم سیاه و دیگرند: مانند شب های سرد و بی پناه زمستان.نمی شود با آنها لبخند زد و نمی توان به صمیمیت دست شان ایمان آورد.

و اما ...

خوشا به حال آنان که بارانند... جاری و بی رنگ. رنگ بی رنگ و رنگارنگ بهترین رنگ هاست.

واژه ی قشنگ یک رنگی...از خود رها شدن و با خدا یک رنگ شدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 0:2  توسط رویا  | 

 

سخت ترین چیز در زندگی از دست دادن چیزی است که فکر می کردید واقعی است.

پذیرفتن واقعیات و در کنار آن با امید حرکت کردن قدرتمند ترین راه رسیدن به آرامش است .

هر گاه بین من واقعی و حس آرمانی فاصله باشد شخص دچار تعارض و بیماری روانی می شود.

پس بیاییم من آرمانی خود را پله پله خلق کنیم و بعد از رسیدن به هر مرحله به خود پاداش دهیم و در

هر حادثه ای که رخ می دهد تسلیم خداوند بوده و به خود بگوییم : خیر در چیزی است که اتفاق می افتد.

آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.

حرکت کن و منتظر نباش که باد چیزی با خود بیاورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 12:8  توسط رویا  |